تبليغاتX
با کره اسبهای باد که شمعدانی را می نوشند
 زمان گذشت و تو .....
 

 

زمان گذشت و تو از عقربه

                         افتاده اي پايين

سكوت شد،نه تو مرده اي همين

زمان بدون تو

از گذشت مي گذرد و مي رود سمت

تو سايه اي لرزان كه فرورفته اي در

وفكر مي كنم كه عميق مي شوي

                                    نه نه!بين

سقوط ماهي

      درون تنگ نه

نه همين نبود سرنوشتي كه

                           رقم زده است ...

زمان گذشت و تو سايه اي كه

 كشيده مي شود

              روي سطر ها

                           رو به پايين 

                                               

                                             ۲۴ آذر در مركز جهان     

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386  |
 " و تو هرروزعاشق گل سرخت می شوی "
اکنون احساس می کنم که داستان من آغاز شده است و ضربان قلبم با لغزیدن کلمات برروی کاغذ،تند وتندتر می شود .

صفحات کتاب ها ورق می خورند و آن چه گاه تقدیروگاه عبورازرودخانه بزرگ نام دارد، شکل می گیرد.
کتاب ها توی قفسه عمودی یا افقی روی هم لم داده اند و گاه سنگینی شان را چنان روی هم انداخته اند که گویی بسیار خسته اند،اما ناگاه دستی کتابی راازقفسه بیرون می کشد و با یک پف گرد و خاک بلند می شود .

*
1
اولین بار نمی داند که چند سالش بود که کتابی را از توی قفسه کتابخانه بیرون کشید ومجذوب کلمات آن ،که روی سطر ها راه افتاده بودند ، انحنا پیدا می کردند ، کلمه ای عمیق می شد ، رنگ عوض می کرد و ناگهان پشت یک علامت سوال میخکوب می شدند ، شد. اما بارها و بارها تصویر دختر چهارساله ای که روزی چهار پایه را زیر پایش گذاشت تا کتابی را ازلابه لای چند کتاب دیگر،از بالاترین طبقه کتابخانه بردارد، جلوی چشمش نقش می بندد. کتاب ها از دستش جدا شدند و روی زمین سقوط کردند. کم مانده بود که خودش نیز با کتابخانه نقش زمین شود که نمی دانم کتاب ها دلشان سوخت که کوچک ترین دوستشان را از دست می دهند یا ...

2
پنج ساله بود که پدر تصمیم گرفت به شیطانک خانه که دلش می خواست ساعت ها در کتابخانه دچارسردرگمی شود و ساعت ازساعت بگذرد وسراغ مادرش را نگیرد و یا دلتنگ عروسک ش که گوشه اتاق به نوازش دل خوش کرده بود ، نشود ، خواندن یاد بدهد .

برای نخستین باربود که پدر کتاب «نگاهی به تاریخ جهان را پیش رویش گشود و شروع به خواندن کرد.
سطرها پشت سرهم بدون فاصله و یا نقطه چین تاب می خوردند ودخترآرام آرام حرف ها را پشت سرهم هجی می کرد. کلمه ها در سرش شکل می گرفتند و برزبانش جاری می شدند. ساعتی گذشت تا شاید چند سطری را با غلط و درست بخواند و بعد پدربقیه کتاب را به روز و ساعتی دیگر موکول کند ، تا دوباره کلمات آن کتاب گشوده پیش رویش جان بگیرند.

3

بیست و دوسال است که این کتاب پیش روی من گشوده است ومن هر روزسطری، کلمه ای از این کتاب را می خوانم وگاه پاک کن را برمی دارم و به جان کلمه ای می افتم و خودم کلمه یا سطری را اضافه می کنم .

 
4-

چهارسال ودوماه وچند روزپیش ازاین کتاب حافظ با او به سخن درآمده بود. دراین هنگام دوستی سخن را قطع کرد و ازاودرباره رشته اش پرسید و جواب شنید ادبیات .
پس از ثانیه ای او رشته کلام را گرفت واین پرسش را به گونه ای دیگر پرسید. شغلش خبرنگاری بود. گفت که این شغل را، اوهم دوست دارد وازروزی که کتاب های مصور «تن تن و میلو» را هدیه گرفته بود، یک دل نه صد دل عاشق تن تن ، این خبرنگار جسور، شده بود. آن دوست پرسید می خواهی خبرنگار شوی . پاسخ داد :آری .

 رفت و تست داد و خبرنگار شد. اما باید ماه ها انتظارمی کشید تا به آرزویش ، یعنی خبرنگاری کتاب و ادبیات ، برسد. تا این که سرانجام در روز جشن مهرگان ادب قرعه کتاب به نام اوی دیوانه زدند.

ازآن روز، سه سال وسه ماه وثانیه می گذرد که با کتاب و سطرها زندگی می کند. کتاب ها گاه پشت چراغ قرمز می مانند تا آن قدر ترافیک سنگین بشود که پلیس راهنمایی از راه برسد و با یکی دو سوت راه را باز کند.

 آن ها ازخیابان انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر سرازیر می شوند ، به سمت شمال می پیچند ، بعد از میدان ولیعصر، راه هفت تیر را درپیش می گیرندوآرام آرام در قفسه های کتاب فروشی ها آن جا پارک می کنند. و تو در یک بعدازظهر که دلت هم گرفته سری به یکی از آن کتاب فروشی ها می زنی . کتابی که به تو چشمک زده است را برمی داری ، ورق می زنی و او با تو شروع می کند به حرف زدن. البته فرق نمی کند که شش سالت تمام شده باشد واز کلمات ردیف شده چیزی سر در بیاوری یانه . خوب ، تو هم خراب شده ای !


 5-
بعد از ظهر توی اتاق یا دفتر کارت نشسته ای و نمی دانی که باید به چه کسی زنگ بزنی که ناگهان چشمت به کارت دعوت کتابی که روی میزت است ، می افتد .پا می شوی  و به قول معروف شال و کلاه می کنی  و در جشن تولد آن شرکت می کنی و درنهایت با یک کتاب با امضای درشت یا خطی لرزان ، ازکتاب فروشی یا کافه بیرون می زنی و در یک شب کمابیش خوب در شلوغی مترو گم می شوی . سوار اولین ترن که به سوی صبح می رود می شوی و در حالی که به یکی از میله های آن تکه داده ای کتاب ورق می خورد و کلمات دست تو را می کشند و به سوی خود می برند .


6-
توی دفتر پای کامپوترت نشسته ای و حوصله ات از حرف های همکاری که چند میزآن طرف تر نشسته و بلند و بلند حرف می زند تا شاید بتواند دیگران را با خود همراه کند ، سر رفته است. شاید هم دلت بخواهد که کتاب« روابط عمومی به زبان ساده »را ازروی میزت برداری وبکوبی توی سرش،اما فعلا بی خیالش می شوی ودفترتلفن را برمی داری وورق می زنی وچشمت روی یک نام میخکوب می شود. شماره می گیری و کسی آن طرف خواب آلود الو می گوید . صدایت را که می شنود ، فکش می لرزد و تند تند کلمات از توی دهانش بیرون می ریزد. راستی این کلاف سر در گم است و تو مجبوری کلمات را طوری پشت سر هم ردیف کنی تا شاید مخاطب از توی این کتابخانه تو در توی «بورخس» سر دربیاورد .


7-
ساعت از چهار گذشته است . ناگهان گوشی تلفن زنگ می خورد،صدای آن طرف تلفن می لرزد،خش دارمی شود، از تو کمک می خواهد. تو هم خیالش را راحت می کنی ؛باشد ،فردا ،یازده.
از صبح خبرنگار ممنوع کرده اند. با خودت می گویی خیالی نیست. دستت را در جیب پالتوات فرو می کنی .
کوله قرمز را با بی خیالی روی شانه ات جابه جا می کنی . از در که می خواهی بروی می گویند:کجا؟ نام دوستی را می گویی. انگشتان نگهبان سرمه ای پوش به سمت تلفن می رود:یک ، دو ...خوشحالی صدای دوستی که مدت ها خبری از تو ندارد ، ازآن طرف خط به تو منتقل می شود . تو برگه عبورت را گرفته ای . در دل می گویی اگر  می دانست ...

کوله قرمز را روی شانه ات سفت می کنی ، دستت را توی جیبت می گذاری و در حالی که با نوک خودکار بازی می کنی ، نگهبانی را به سمت حیاط ترک می کنی و به جمع کتاب دارانی که ماه در انتظار گرفتن حق و حقوقشان هستند می پیوندی . با دیدنت خوشحال می شوند ، اما باید به سرعت به حرف هایشان را شنیده باشی تا خیلی زود روی خط مخابره کنی . در این هنگام دوستی که انتظارت را می کشد ونگهبان سرمه ای پوش سر برسند وبعداگرچه خیلی هم طفره رفته باشی ، به هر حال کوله ات روی میز نگهبانی خالی بشود تا موارد مشکوک ....

ته دلت لب خند می زنی و چند لحظه بعد در حالی که بند کوله ات را روی شانه ات شل می کنی از در نگهبانی بیرون می زنی و برق سماورهای زغالی و گاز سوز تو را به یاد چای گرم می اندازد .

8- 
  یازده صبح است. تلفن داخلی زنگ می خورد. آقای رئیس احظارت کرده است . مغنه  را روی سرت سفت می کنی . با انگشت تارهای موی سیاه را تو می کشی و از تحریریه بیرون می زنی . سوار آسانسور می شوی و پنج را فشار می دهی. در بازمی شود. وارد راه رومی شوی. درمی زنی.منتظر بفرمایید خشک و خالی اش نمی شوی . داخل می شوی. آقای رئیس که پشت میز،روبه روی نت بوک اش نشسته وخودش را مشغول نشان می دهد با سراشاره می دهد که می توانی بنشینی. انگار کلمات بر روی لبانش سنگینی می کنند . صندلی را عقب می کشی ، می نشینی و خیره می شوی به روبرو در قاب عکس و نیز فایل های اداری که کاغذی از گوشه آن بیرون مانده و کلمات نقش بسته روی آن به تو چشمک می زنند. میوه های روی میز نیز. میل نداری .اصلا نه ، نمی توانی که داشته باشی . فقط منتظری که ....

      من امروز شما را اینجا خواسته ام که بگویم خانم اصلا ازکارشما راضی نیستیم. نوشتن درباره کتاب ها که نشد خبر . این که این کتاب منتشر شد ، یا فلان نویسنده در فلان کتاب این موضوع را مطرح کرده است و یا این که این کتاب مدت هاست درانتظارمجوزمانده که برای ما ارزش خبری ندارد. خانم ما خبر می خواهیم ، خبر. اجازه نمی دهد که بگویی که انتشار یک کتاب مهم ترین اتفاق فرهنگی یک سال ، نه یک عمرمی تواند باشد. انتشار یک کتاب ....

      حرف هایش را می زند،آخر سرهم می گوید: خانم خبر بدهید. خبر کتاب که خبرنشد. حالا تو مرخصی. از اتاق که می خواهی بزنی بیرون با خودت می گویی: راستی چرا اتاق مدیرعامل کتابخانه ندارد ؟!


    9-
      برای نوشتن درباره یک کتاب باید سر صبح به ناشری درانقلاب سر بزنی . کتاب و شماره تلفن را که می گیری به سمت محل کار راه می افتی . ساعت ده و ده دقیقه دبیر سرویس همه کارش را گذاشته و جلوی در تحریریه ایستاده. باچشم هایش به ساعت اشاره می کند: چند است؟ وتوباید توضیح بدهی که برای گرفتن یک کتاب، سرراه به ناشری سر زده ای . او اخم هایش را توی هم می کند، صدایش کلفت می شود وخیلی راحت می گوید: کتاب، کتاب، کتاب.
      چند لحظه نمی گذرد که تو پای کوهی از کتاب ها ایستاده ای و کتاب ها یکی یکی روی سرت سقوط می کند ،اما ناگهان اگزوپری با هواپیمایش از راه می رسد. شازده کوچولو درحالی که گل سرخش را در یک دست دارد و ستاره اش روی پیراهنش برق برق می زند، دست تورا می کشد و با خود می برد توی هواپیما . هواپیما بالا و بالاتر می رود وتوهرروز عاشق گل سرخت می شوی .

      10-
      ساعت چهاربعدازظهراست. تحریریه تقریبا خالی شده است. مشغول جمع کردن وسایلت هستی که دبیر تحریریه درحالی که سایت های خبری را جست وجو می کند،می گوید:خبرکتاب «آتشی» را نداشتیم .
      می گویی:خوب؟عصبانی می شود،ازپای کامپوتربلند می شود،کلماتش هارمی شوند روی سرت ، نه روی تنت شلاقی کمانه می کشد. می گویی خبر کتاب «عمران»،«شاملو» و«اکو» را که داشتیم،اما کلمات شلاقی می شوند که :نه ما خبر کتاب «آتشی» را نداریم. هرچه می گویی، نمی شنود و تنها می خواهد کلمات تو هار شوند که صدایت روی صدایش بالا بکشد. حرف می زنی ، نمی شنود .
      وسایلت را توی کوله ات می ریزی و از در تحریریه بیرون می زنی .

   11-
    تا صبح با خودت میان ماندن ورفتن کلنجاررفته ای ،اما کتاب ها صدایشان را بلند می کنند و به سوی توهجوم می آورند:نه این بار بروبه خاطرما برو .

  12-
   پا که داخل تحریریه می گذاری، دبیر تحریریه بی آن که     سلامت را شنیده باشد، می گوید:امروز خبرچی         داری ؟کتاب متاب نباشد. آرام می گویی:نه. دوباره     شروع می کند و با صدایی بلند سخنرانی قرائی          درباره خبرهایی که نداری ، می کند. می گویی ،      برای شما که اصلا این خبرها خبرنیست! حاضر       جوابی ات را پای بی ادبی ات می گذاردومی            خواهد، دوباره صدایش را بلند کند که می گویی :نه    دیگرمن نیستم ، نه. ناگهان قضیه برایش جور            دیگری می شود. می خواهد متقاعدت کند،اما این        بارکتاب ها دستت را به سمت دیگری می کشند .    


13 -
  ساعت پنج است. چهار سال تجربه و یک عمر دل تنگی     را کنار کتاب هایت داخل کیسه پلاستیکی می گذاری.   کوله ات را روی شانه ات می اندازی و تحریریه را    ترک می کنی و این تصویر ، در حالی که کیسه ها    را با دلی آزرده روی آسفالت خیابان ابوریحان می      کشی ، برای همیشه ثبت می شود .  


14-

فردای همان روز ساعت ده صبح ، وسایلت را روی میز یک تحریریه دیگر می چینی و با خود می گویی :این بار ببینیم در خانه کتاب بر کتاب چه می گذرد ؟!


 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در سه شنبه سیزدهم آذر 1386  |
 بابك بيات : اكنون شب خيلي خيلي به سياهي گراييده است
 
به گزارش مريم آموسا  
 
 
 
عصر روزگذشته مراسم بزرگداشت بابك بيات با حضور جمعي از اهالي فرهنگ وهنردرتالاربتهون خانه هنرمندان تهران برگزار شد .  
 
 در ابتداي اين مراسم فيلم "درآستانه "ساخته "بابك ثقفي" كه اين فيلم روايتگر مراسم تشيع و خاكسپاري بابك بيات بود، براي حاضران پخش شد.
 
 
بابك بيات چندين نسل را روح نوازي كرده
 
 درادامه "بهروزرضوي" كه اجراي مراسم را برعهده داشت، با بيان اين مطلب كه بابك بيات چندين نسل را روح نوازي كرده است،گفت:بابك بيات درزمان حيات اش آن گونه كه بايد از سوي دوستان نزديك خودش نيز شناخته نشد.
 
وي با اشاره به مظلوميت هنر در كشور ياد آور شد: بابك بيات  همواره به من مي گفت كه ازاين دوستت يعني "حسين منزوي "، شعري برايم بگير.متاسفانه هرگزچنين شرايطي بوجود نيامد.
 
 وي پس از آن يكي از غزل هاي منزوي را براي حاضران خواند.
 
پس از آن بخشي از فيلم در آستانه ساخته" بابك ثقفي" كه روايتگر مراسم تشيع و خاكسپاري بابك بيات بود ،پخش شد .
 
 
شاگردان بيات متاثر ازتكنيك آواز او هستند 
 
محمد سرير رئيس هيات مديره كانون موسيقي بابك بيات را يكي از ستاره هاي آسمان هنرايران خواند وگفت: بابك بياتبا خلق موسيقي ارزشمند در ميان تمام اقشار جامعه نفوذ كرد.
 
وي تصريح كرد:يكي ازدلايل اقبال بابك بيات درميان مردم تصنيف ها و قطعات آوازي اوست. او همچنين خواننده با كلاسي بود كه خوانندگان بسياري دركلاس او رشد كردند و وارد عرصه موسيقي شدند. شاگردان بابك بيات همه به نوعي متاثرازتوانايي آوازي اوهستند.
 
عضوهيات مديره خانه سينما با بيان اين مطلب كه "بابك بيات" در حوزه موسيقي فيلم بسيار فعال بود گفت: اوازدانش بالاي موسيقي برخودار بود وهمواره نيز درپي آموختن بود،اوحتي قصد داشت به دانشگاه برود، تا اگر نكته اي در اين سال ها از ديد او پنهان مانده، را فرابگيرد .
 
سريربا اشاره به ارتباطات قوي "بابك بيات" با گروه هاي موسيقي گفت: بابك بيات درعرصه موسيقي،آهنگ ساز خلاق وبا كلاسي بود،اوهنگام ساخت موسيقي فيلم هايش خودش را به جاي شخصيت هاي فيلم ها مي گذاشت ،ازاين رو موسيقي فيلم هاي او بسيار تاثير گذارهستند.
 
وي بيات را انسان بسيارعميق ، درون گرا واحساساتي خواند و ادامه داد:بيات به خوبي ازشرايط موجود تاثير مي پذيرفت و در مقابل به خوبي نيز برمخاطبان اش تاثيرمي گذاشت.
 
سريردرادامه درباره تاثيربابك بيات درحوزه ترانه گفت:بابك بيات ترانه سرايان جوان بسياري را وارد اين عرصه كرد.
  
اين آهنگساز،"بابك بيات" را يكي ازهنرمندان برجسته موسيقي ايران خواند كه برخلاف بسياري از هنرمندان نگاه مادي نسبت به آثارش نداشت.
درادامه بخش هايي از فيلم "نماي نهايي" ساخته "بابك صحرايي" پخش شد .
 
 
سلام بچه تابستان 25
 
در ادامه سيروس الوند_ كارگردان _ متن احساسي را كه درباره دوستي ها و دلتنگي هايش براي بابك بيات نوشته بود براي حاضران خواند.
 
در اين متن آمده است :"چه دريايي ميان ماست، خوشا ديدار ما در خواب، چه اميدي به اين ساحل ، خوشا فرياد زيرآب، خوشا عشق و خوشا خون ِ جگر خوردن، خوشا مردن، خوشا ازعاشقي گفتن
 
سلام بابك، سلام صداي پاي احساس بر فرش؛ سلام صداي خوش و دل‌سوز عشق در گوش جان دل سوخته‌ي بي‌شمار؛ سلام بچه‌ي تابستان 25 در كوچه‌هاي داغ تب‌زده جنوب تهران؛ سلام بچه محلي نصرت رحماني و محمود استادمحمد؛ سلام رفيق همراه و هم‌بغض و هم‌پيمان ايرج جنتي عطايي كه رفاقت و هم‌دلي را شما دو نفر به من و به ما و به همه‌ي كساني كه مناسبات را با رفاقت اشتباه گرفته بودند، آموختيد.
تو هرچه را كه باغچه‌بان به تو داده‌ بود با استعداد و گوهر و آميخته به صدها جوان شيدا و عاشق، پيش‌كش كردي؛ موهايت را يادم مي‌آيد كه چه زود سفيد شدند. وقتي كه در نوبهاران 10 و 12 سالگي كه به خدايش به آفريدگار بازگرداندي؛ همان وقت در نارمك و هفت حوض آن طرف خانه مهجور و با صفايي داشتي. يادم هست كه صفا از خانه‌ات رفت و برف كه شاملوي بزرگ گفته بود، زودتر بر موهايت نشست. غمت را نگه‌داشتي و در ولايت عشق، رضايت را به همگان پيوند دادي، گريه‌هاي خودت و همسر صبورت را در تصاوير جاودانه از عشق با تنها سلاح موسيقي سرريز كردي. خدا تو را خاص‌تر دوست داشت كه يكي گرفت و دو تا بامداد و باربد؛ تكه‌هاي جان و گوهر شدند؛ سراپا و افراشته تو را به‌ياد مي‌آورند؛ تو تمام نشدي و بامداد و باربدهاي بي‌شماري فرزندانت شدند؛ تو تكيه‌ گشتي تا اين جماعت كم حافظه يادشان بماند، بابك بيات آن‌كه سكوت را سرشار ناگفته‌ها دانست و همان جادوگر نواهاي خوش و پرسوز در پس تصاوير جادويي مرگ يزدگرد، شايد وقتي ديگر، مسافران عروسي، پرده آخر، طلسم، فرياد، جهان پهلوان و ده‌ها قطعه ديگر تا 90 موسيقي براي 90 فيلم؛ تو تمام نشدي و نمي‌شدي.
سلام به تو ناتمام. چه مي‌كني چه حال؟ چه خبر؟ بابك اگر حال ما جويا شوي به قول نصرت به‌حمد‌الله سلامت و زنده هستيم، شكر! ملالي نيست جز دوري ديدار؛ چه بگويم كه پيشتر اخوان بزرگ گفته بود كه انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري...هنوز سازي هست و نوايي هست اما آشفته .بابك دلتنگ نبودنت نباش . 300 فيلم ساخته شود، اما به 37 و 38 هم نرسد، شكر خدا از در و ديوار سازنده موسيقي متن مي‌بارد. شايد به تو هم نمي‌رسيد اوضاع سينما از رونقي‌اش از روز خاك سپاري تو كمتر شده است؛ آن همه قطعه‌ي هنرمندانه نوشتي تا در قطعه هنرمندان جايت دادند؛ حتا همان جا ديدي كه دوستان و رفقايت چه مي‌كردند؟ من حرف سهراب را كه و گفت "مرگ پايان كبوتر نيست" را قبول دارم و قول مولانا را كه گفت "پشت اين پرده خبرهاست كه ما بي‌خبريم".
 
تو آنجا بودي و گريه‌هاي قوم سياه‌پوش و عزادار را ديدي كه بر سر جان مي‌زدند و تكه‌هايي از قلب‌هايشان را همراه با جسم بي‌جان تو به‌خاك مي‌سپردند، ديدي بچه‌هايت كه چي بي‌شمار عمو دارند؛ همان تجسم مهر و فداكاري كه چه بي‌اندازه برادرهايي كه غم مرگ برادر مرده مي‌دانند. تو آنجا بودي و مي‌ديدي قطعه هنرمندان چه پرشكوه بود. آن پاييز امروز؛ هم قطعا همين دوروبرها، دوستان هم جمع‌اند؛ به دل نگير اگر به يك‌باره ديدي اينجا چقدر رفيق پيدا كردي. اينجا سرزميني است كه آدم با مرگش رفقايش زياد مي‌شوند، معمولا اين‌گونه است از ديرباز هم اين‌گونه بوده است، همه زندگي دشمن است و توشه مرگ دوستي. دشمن‌هايت را ببخش آن‌ها با نبودت اشك‌ها ريختند و زنگار كين و بخل و حسد از قلب‌هايشان رفته و همه دلتنگ تو اند؛ ما را هم دعا كن، دير يا زود به تو مي‌پيونديم همچنان كه هنوز و هميشه با تو و موسيقي تو پيوند داريم. به وارژوان سلام برسان، بابك آنجا حتما خدا حي‌تر و حاضرتر است؛ حتما كنار هم هستيد".
 
پس از آن  "الوند "غزلي از مولانا را كه زماني خود بابك بيات از ديوان شمس انتخاب كرده بود و براي آن آهنگي ساخته بود را براي حاضران خواند.
 
 
 شايد پدرم كنار"سيروس الوند" نشسته است
 
"بامداد بيات" با تشكر از شركت كنندگان در اين مراسم گفت:دوسال پيش من يك ماه در كما بودم از اين رو امروز مي دانم كه پدرم دراين مراسم حضور دارد وشايد كنار دوست قديمي اش "سيروس الوند" نشسته است. در ادامه او به اجراي قطعاتي از ساخته هاي پدرش پرداخت و فرجام نيز با آواز او را همراهي كرد.
 
 
بابك تا آخرين لحظه با كودك درون اش در چالش بود
 
سيد عباس سجادي رئيس"نغمه شهر"سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران تاكيد كرد: سخن گفتن درباره بابك بيات به عنوان يكي از شخصيت هاي ماندگارسينما و موسيقي ايران بسيار دشواراست .
 
وي "بابك بيات" را برآمده از كوچه هاي جنوب شهر كه در آن بوي نان سنگك پيچيده است ، خواند وگفت:بابك بيات تا آخرين روزهاي حيات اش با كودك دورن اش چالش داشت .
 
سجادي گفت: بابك بيات علي رغم ميل پدرش كه مي خواست ،او يك نظامي  يا ورزشكارشود ، راه موسيقي را پيش گرفت.در دوره پدر سالاري تحقق چنين امري بسيار دشوار بود.
 
وي با اشاره به فراز و فرود زندگي بابك بيات گفت :محمد علي بهمني يك بار در جمعي براي من نقل مي كرد كه بابك بيات حتي در روزها بسيار سخت و دشوارموسيقي را رها نمي كرد .
 
سجادي با اشاره به طراوت موسيقي بابك بيات گفت:موسيقي كه بابك بيات خلق كرده است،همواره در ذهن مخاطبان آثارش ماندگار است و آثار او همواره اعتبار نام او را حفظ كرده اند .
 
 
مرگ پدر غم انگيز ترين اتفاق زندگيم بود
 
در ادامه غزل بيات ازحاضران وتمام كساني كه در ايام بيماري بابك بيات خانواده او را تنها نگذاشتند قدرداني كرد وگفت: من لحظات قشنگي با پدرم داشتم،پدر نازنيني راازدست داده ام. از دست دادن او بزرگترين اتفاق غم انگيززندگي من است كه هنوز نتوانسته ام با آن كنار بيايم و زندگي ام را به روال عادي باز گردانم .
پس از آن بخشي ازفيلم مستند "آن سوي ديوارها" ساخته "مصطفي شيري" كه قرار است در بخش مستند جشنواره فيلم فجر پخش شود،اكران شود، پخش شد.
 
 
اكنون شب خيلي خيلي به سياهي گراييده است
 
 در اين فيلم مستند بابك بيات از دوست نابابي كه پاي او را به سيمنا باز كرد ، يادكرد و گفت:" اكنون شب خيلي خيلي به سياهي گراييده است.
 سكوت نيز يك موسيقي است .همان طور كه سكوت در سينماي ما يك موسيقي است .
از دوره جواني كه موسيقي من خام بود، تاكنون بزرگترين  دغدغه من كشف همزادم در موسيقي بود .
 
بيات در ادامه درباره آن سوي ديوارها گفت .او آنسوي ديوارها رودخانه اي جاري مي ديد كه آب بسيار زلالي داشت وادامه داد: شايد آن سوي ديوارها در خيال من است شايد هم مرگ، نميدانم .اما آن ور ديوارها بايد هستي باشد چيزي كه ما به آن خو كرده ايم ."
 
 
پخش آن سوي ديوارها در بخش مستند فيلم فجر
 
مصطفي شيري كارگردان فيلم "آن سوي ديوارها "گفت : ساختن اين فيلم را 2 سال پيش آغاز كردم و قرار بود اين فيلم زندگي نامه بابك بيات  باشد در اين فيلم افرادي چون" بهرام بيضايي "، "مسعود كيميايي" و .. . درباره بيات سخن گفته اند .
 
وي با اشاره طولاني شدن ساخت اين فيلم گفت : من با ساخت اين فيلم قصد داشتم كه نامم در كنار بابك بيات قرار بگيرد . مرگ او لطمه سنگيني به من زد ، از اين رو تا مدت ها كار روي زمين مانده بود .
 
در ادامه بابك صحرايي ترانه سرا و از شاگردان قديمي بابك بيات با اشاره به ليستي كه چند سال پيش از سوي يكي از نهاد هاي دولتي درباره موسيقي دان ها منتشر شده بود گفت : در اين ليست نامي از بابك بيات نبود او در پاسخ پرسش من كه چرا؟ تنها به بيان اين نكته اشاره كرد كه شايد هنوز من آهنگ ساز نشده ام !
  
وي افزود: بيات گنجينه عظيمي از موسيقي براي ما به جا گذاشت او 50 ملودي و آهنگ ساخته است كه هنوز هيچ يك اجرا نشده اند. وظيفه ماست كه پس از او ميراث اش رابراي كودكان و نسل هاي آينده حفظ كنيم .
  
صحرايي با اشاره به خانه بابك بيات كه هنوز پس از يكسال تبديل به موزه نشده است و به ثبت نرسيده است گفت : خانه بابك بيات پيانويي دارد كه در صندلي كنار صندلي بابك بيات بسياري از بزرگان موسيقي ايران نشسته اند و ياد گرفته اند بايد اين آثار براي نسل هاي بعد ماندگار بماند .
 
وي در پايان سخنان خود از فراموش شدن نام يك فرد به عنوان مرگ او ياد كرد و تاكيد كرد :اي كاش در رسانه هاي صوتي و تصويري بيشتر به آثار بابك بيات بهاء داده مي شد .
 
 
در پايان مراسم بامداد بيات به اجراي قطعاتي از ساخته هاي پدرش پرداخت و مهرداد شهبازيان نيز با اجراي آواز او را همراهي كرد .
 
همچنين در اين مراسم قرار بود كه مسعود كيميايي سخن بگويد كه به دليل بيماري در مراسم حاضر نشد همچنين سردار طلايي نيز كه خود در مراسم حاضر نشده بود دسته گل بزرگي را به مراسم ارسال كرده بود .
 
در اين مراسم جاي بسياري از شاگردان و دوستان بابك بيات از جمله محمد اصفهاني ، قاسم افشار ، خشايار اعتمادي و ماني رهنما كه در مراسم تشيع و خاكسپاري بابك بيات به اجراي آواز پرداخته بودند خالي بود .
 
 از حاضران در اين مراسم مي توان به سيروس ابراهيم زاده ،ميلاد كيايي ، رويا تيموريان، مسعود رايگان، محمدزرين دست، هرمز هدايت، مجيد انتظامي، وارطان ساهاكيان، فريدون شهبازيان، سيروس ابراهيم زاده و محمد منتشري  اشاره كرد .
 
|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در شنبه دهم آذر 1386  |
 راستي رضا به كدام شماره بايد تولدت را .....
سلام مدت هاست نه حال خودم خوب است ونه اتفاق خوبي مي افتد . چند وقت پيش براي سفري تفريحي كاري نمي دانم ، مدتي نبودم،وقت رفتن به دوستم زينب گفتم اگر خبري شد كسي مرد چيزي شد به من خبر بده . شايد فكر كنيد به خاطر اين حرفم بايد خجالت بكشم. اما واقيعت اش اين كه اين روزها مگر اتفاق خوبي هم مي افتد  كه بخواهم دلواپس افتادن اش باشم .

ديروز در آخرين ساعت كار تحريريه دوستي پيغام داد كه رضا  ولي زاده را هم گرفتند . نمي دانم چرا اين اتفاق بايد براي رضا بيفتد به قول دوستي مگر چند سگ ارزش اين را دارد كه رضا ....

تمام ديشب نخوابيدم و يا نخواستم كه بخوابم راستي رضا ديشب بر تو چه گذشت بچه ها مي گفتند كه اسپري آسم ات تمام شده بود ، ناخود آگاه ياد پارسال افتادم كه يك بار كه گذري آمده بودم تيتر و پس از مدت ها  پاي يك ميز نشستيم از مشكلات كاري و حرفه خبرنگار حرف زديم ، تو چقدر حالت از دود سيگار بر وبچه هاي نشست نمايشنامه خواني بد شد كه گذاشتي رفتي  بيرو ن ...

 

راستي  رضا الان حالت چه طور است شايد جايي كه الان هستي آنقدر در اعماق زمين باشد كه به راحتي نتواني نفس بكشي . روزها يي كه هوا نيست ، خودم نمي دانم نفس مي كشم يا ...

 

پارسال شب تولدت بهت زنگ زدم و تبريك گفتم تعجب كردي كه از كجا يادم مانده .

گفتم كه گوشه چپ ايستگاه  نوشته بودي گفتي براي اينكه كسي را به دردسر نيندازي برش داشتي راستي رضا امروز هفتم آذر است به كدام شماره بايد بهت زنگ بزنم و تولدت را ... راستي رضا ....

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 

سلام مدت هاست نه حال خودم خوب است ونه اتفاق خوبي مي افتد . چند وقت پيش براي سفري تفريحي كاري نمي دانم ، مدتي نبودم،وقت رفتن به دوستم زينب گفتم اگر خبري شد كسي مرد چيزي شد به من خبر بده . شايد فكر كنيد به خاطر اين حرفم بايد خجالت بكشم. اما واقيعت اش اين كه اين روزها مگر اتفاق خوبي هم مي افتد  كه بخواهم دلواپس افتادن اش باشم .

        

ديروز در آخرين ساعت كار تحريريه دوستي پيغام داد كه رضا  ولي زاده را هم گرفتند . نمي دانم چرا اين اتفاق بايد براي رضا بيفتد به قول دوستي مگر چند سگ ارزش اين را دارد كه رضا ....

تمام ديشب نخوابيدم و يا نخواستم كه بخوابم راستي رضا ديشب بر تو چه گذشت بچه ها مي گفتند كه اسپري آسم ات تمام شده بود ، ناخود آگاه ياد پارسال افتادم كه يك بار كه گذري آمده بودم تيتر و پس از مدت ها  پاي يك ميز نشستيم از مشكلات كاري و حرفه خبرنگار حرف زديم ، تو چقدر حالت از دود سيگار بر وبچه هاي نشست نمايشنامه خواني بد شد كه گذاشتي رفتي  بيرو ن ...

 

راستي  رضا الان حالت چه طور است شايد جايي كه الان هستي آنقدر در اعماق زمين باشد كه به راحتي نتواني نفس بكشي . روزها يي كه هوا نيست ، خودم نمي دانم نفس مي كشم يا ...

 

پارسال شب تولدت بهت زنگ زدم و تبريك گفتم تعجب كردي كه از كجا يادم مانده .

گفتم كه گوشه چپ ايستگاه  نوشته بودي گفتي براي اينكه كسي را به دردسر نيندازي برش داشتي راستي رضا امروز هفتم آذر است به كدام شماره بايد بهت زنگ بزنم و تولدت را ... راستي رضا ....

 

|+| نوشته شده توسط مریم آموسا در چهارشنبه هفتم آذر 1386  |
 
 
بالا