
برایت شال گردنی سرخ
لب هایم ببویند
لب هایت را که
سرخ بوسه ای است آبدار
زمستان که آغوش گشوده
دست هایم بنوشند لب هایت که لب هایم
یخ زده است
خیابان لیز می رود زیر پاهایم
وماه پنهان زیر ابری که می بارد
می بارد
ومن خیس از برفی که شانه هایم را می پوشاند
زمین را پوشانده و می خواهد
«خورشید همیشه» پشت ابر تنگ بماند
که دلم تنگ است و دانه ها زیر انگشت هایم
بالا و پایین می روند و سطر ها
اضافه می شوند زندگی که
کوتاه می شود
*
برف پشت برف می بارد
و سرخ گلوله می شود ،دانه می شود
رشته می شود ، لب می شود
ومی نشیند روی لب های تو
لب هایی که می بویند و نمی بویند
در خیابانی که لیز رفته است
و برفی که روی شانه هایم می نشیند .
ساعت 21:30 یکشنبه 16 دی ماه در خانه
زمان گذشت
اين قله ها ديگر دست نايافتني نيستند
و مورچه مي جو ند و مي بر ند
رسالت من در جوييده شدن
و فرو ريختن بود
فتح شدم و جو يده هاي تنم درخت مي شوند
شعله مي كشند و باد مي وزد
و جهان از من شروع مي شود
كودكانم هر روز آغوش عوض مي كند
باد لبخندشان را خط خطي مي كند و
درد هايم بزرگ ترمي شوند
فتح شدم و جوييده هاي تنم
هر روز درخت مي شوند
شعله مي كشند ...
۱۳:۱۵ سه شنبه ۱۱ دي ماه در اتوبوس آزادي چهارراه ولي عصر
از تنهايي گذشته است اين دفتر
وماسه هاي ساحل اند
كه مي غرند و مي كوچند
هر روز عقب تر مي روم .