خیلی ها فکر می کنند، جنایت فقط درشب های سیاه آمریکا اتفاق می افتد که مثلا چند مست لاابالی
تصمیم می گیرند که به یک بانک یا خانه نیمه اشرافی دست برد بزنند و در نهایت کارد آشپزخانه را
درشکم مرد خانه فرو می کنند، یا زمانی که اسرائیلی ها ویا ...مناطق بی دفاع را
مورد حمله قرار می دهند.
اما اگرکمی به گوشه و کنار زندگی خودمان نگاه کنیم، هر روزشاهد اتفاق هایی هستیم که به نظر ساده
و پیش پا افتاده اند، اتفاق هایی که اثراتش از انداختن یک بمب برسر یک شهر بدتراست.
اتفاق هایی که با نادانی و تربیت نادرست ما شکل می گیرند ه شاید کوچکترینش تولد دیکتاتورهایی
باشد که هر روز هزاران بمب بر سر مردم می ریزند.
البته من با نوشتن این یادداشت قصد ندارم که بی خیال جنایت های اسرائیلی ها و ...ها باشم نه وقتی انسان بی دفاع مورد حمله قرار می گیرد، دیگراسرائیلی یا فلسطینی بودن معنایی
ندارد.
خیلی دور نمی خواهد برویم اگر یک نگاهی به 8 سال جنگ ایران و عراق بکنیم، می بینیم چه بمب ها
که بر سر همشهری ما ریخت چه خانواده ها که زیر آوار ماندند و چه دخترها که بی پدر شدند و در نهایت
سراز چه جا ها که در اوردند. این اتفاق بغل گوش خودمان هم افتاد که روزنامه های صبح تیتر زدند "زن
های عراقی برای سیر کردن شکم بچه هایشان در سوریه و لبنان به تن فروشی روی آورده اند"! راستی
روزنامه های صبح کدام شهر ....؟
نه دورتر نمی خواهم بروم، همین جنگ افغانستان که میلیون ها افغانی را آواره غربت کرد ایران، آلمان
و... ما هم شکر خدا چقدر میهمان نواز بودیم که هر وقت می خواستیم بچه هایمان را بترسانیم مثلا می
گفتیم:" ساکت باش افغانی می آید می خوردتا..."
این داستان تا جایی ادامه پیدا کرده که مثلا خانم محجبه ای که دم از اسلام و خدا می زند، همین چند
روز پیش که از این همزیستی بیست و شش، هفت ساله ما با افغان ها _که خواهران و برادران سرزمین
فرهنگی ایران محسوب می شوند_ گذشته ، در ایستگاه مترو تنها به جرم اینکه دختری چشم بادامی از
سرزمین افغانستان می خواست سوار مترو امام خمینی شود، لب به ناله و نفرین با صدای بلند باز کند
که" گورتان را از ایران گم کنید همه چیزمان را به گند کشیدید، فرهنگ ما روخراب کردید و..."
این یکی از هزاران بود لازم نیست دفتر دستک دنبال خودتان راه بیندازید و یک ذره بین دست بگیرید و به
دنبال قاتل یا جانیُ، نقش مادام مارپل یا پوارو را بازی کنید، فقط کافی است یک نگاه به رفتار خودتان با
بچه هاتان، همسایه واحد روبرو یا طبقه پایین بیندازید آنوقت می فهمید که با رفتار های نادرستان چه
گرگ هایی را پرورش می دهید که به خودتان هم رحم نخواهد کرد دیگر چه برسد به مردم کوچه و
مدرسه و سرزمین مادری که هر دم ، دم از حفظ و حراست آن می زنید، گرگ های هر روز در وجود ما
رشد می کنند دریده تر می شوند و...
امروز، امشب نمی دانم روز اول سال جدید میلادی است، شاید باید تبریک سال جدید می گفتم و یه
عکس گل و بلبل می گذاشتم تو صفحه ام که دوستانم هم بیایند عید مبارکی بگویند و...
اما نه از وقتی یاد می آید تمام کودکی ام در جنگ گذشت شب های بمباران پله های زیر زمین را سه تا
یکی می کردیم و بعضی شب ها تا صبح در تاریکی می ماندیم تا یک چراغ روشن باعث نشود که
هواپیما های جنگی بمب هاشان را روی سر ما، عروسک و گربه هامان بریزند.
سال ها از قعطنامه 598 می گذرد و به ظاهر کشور ما در امنیت کامل به سر می برد، اما آتش جنگ
درکشورهای دیگر همچنان شعله ور است و جهان و انسانیت در حال سوختن است تا خاطره عروسک
های بی سر و پدر و ها و برادرها با شلوار تا خورد، در خاطره جهان تکرار شود، ثبت شود و....
|
+| نوشته شده توسط
مریم آموسا در پنجشنبه دوازدهم دی 1387
|